فقر و ثروت هر دو زمینهساز جرم و فساد هستند، اما نه به یکشکل و به یک اندازه. صاحبان ثروت و قدرت، فسادهای ریشهای و گسترده ایجاد میکنند؛ مجرمان فقیر، فسادهای کوچک و سطحی مرتکب میشوند.
حتی اگر میبینیم که در مناطق فقیرنشین آمار جرم و فساد بالاست، شاید به این دلیل است که در آمارها معمولاً ظواهر و بروز نهایی فساد ثبت میشود و به ریشههای آن توجهی نمیشود. اگر بهجای شمارش تعداد جرایم، به عمق و شدت آسیب به جامعه توجه کنیم، بهاحتمال زیاد نظرمان درباره مناطق و اقشار شهر تغییر خواهد کرد.
درست است که جرم و فساد در مناطق محروم واضحتر و پرشمارتر است، اما سرچشمهٔ آن در مناطق مرفه و برخوردار است. فساد و ناامنی از بالای شهر به پایینشهر جاری میشود و آنجا میماند. فقرا گرفتار آسیبها و عواقب آن میشوند، درحالیکه مجرمان و مفسدان اصلی در رفاه و امنیت به کار خود ادامه میدهند.
همین نسبت در سطح کلان بین شمال و جنوب جهانی برقرار است. در آمارها و رتبهبندیهای بینالمللی، معمولاً کشورهای فقیر جنوب، درجه بالاتری از فساد را ثبت میکنند. غافل از اینکه حسابهای بانکی و سران شبکههایی که مجرمان میانی و خردهپا در کشورهای جنوب برای آنها کار میکنند، در کشورهای شمال هستند. طبق معیارهای ظاهربین، فعالیتهای مالی این شبکهها در کشورهای میزبان، جرم محسوب نمیشود و باعث کاهش رتبه آن کشورها نمیگردد. بلکه برعکس، این سرمایههای عظیم ممکن است طبق شاخصهای سطحی، جزو “ثروت ملی” یا “تولید ناخالص داخلی” آنها محسوب شده و چهره جهانی بهتری برایشان بسازد.
تناقض تلخ اینجاست که بعضی از کشورها، که مظهر رفاه عمومی و امنیت هستند، با ایجاد امکان پنهانکاری در نظام بانکی خود، میزبان بزرگترین گردشهای مالی شبکههای جرم و فساد بینالمللی هستند. آنها ثروت خود را با فقر و ناامنی کشورهای دیگر افزایش میدهند، درحالیکه در آمارهای جهانی، مقصر اصلی فساد، کشورهای فقیر معرفی میشوند.