مفاهیم و شعارهای فراگیر و پرکاربرد، سرگذشت و تاریخچهای طولانی دارند و فهم ما از آنها معمولاً تحت تأثیر این تحولات و تغییرات تاریخی قرار گرفته است. اینکه چه کسانی، در چه زمانی و برای چه هدفی از این مفاهیم استفاده کرده یا با آنها برخورد کردهاند، میتواند تصور ما از آنها را تغییر دهد، حتی اگر این تأثیر ناخودآگاه و نامحسوس باشد؛ بنابراین، توجه به سرگذشت مفاهیم، بخشی ضروری از فرایند فهم و ارزیابی دقیق آنهاست.
هر یک از دو مفهوم عدالت و آزادی، سرگذشتی پرفراز و نشیب داشتهاند که با طرفداران و منتقدان سرسخت همراه بوده است. توجه به این سرگذشت برای مقایسهی دقیق این دو مفهوم ضروری به نظر میرسد.
گفتمان غالب دنیای امروز، آزادی را بهعنوان شعار اصلی خود برگزیده و آن را مهمترین ارزش معرفی کرده است، تا جایی که جوامع همسو با این گفتمان را «جهان آزاد» نامیده و با این مفهوم شناسانده است.
تولد این گفتمان به دوران رنسانس و عصر روشنگری در اروپای تحت سلطهی امپراتوری روم مقدس و کلیسای کاتولیک بازمیگردد. ریشههای فکری گفتمان آزادی در جریان تقابل با این سلطه شکل گرفت. پایهگذاران آن، علاوه بر اندیشمند بودن، فعالان مخالف نظام حاکم نیز بودند و مانند رهبران سایر انقلابها، شعار آزادی سر دادند. در ابتدا منظور آنها از آزادی، رهایی از وضع موجود در بستر تاریخی خود بود. اما بهتدریج و در مسیر اندیشهورزی رهبران جنبش، آزادی به یک ارزش بیبدیل و حقیقتی اساسی تبدیل شد.
تقابل با وضع موجود که طبیعتاً همراه با نفی و طرد زیربناهای فکری و فرهنگی نظام حاکم بود، منجر به ایجاد یک دوگانهی تاریخی بین سنت و مدرنیته شد و هر چیز در یک طرف آن قرار گرفت. در ادامه (شاید در نسلهای بعد) سنتی - مدرن تبدیل به دوگانهی مطلق خیر و شر شد و هرچه مربوط به سنت گذشته بود، طرد و نفی و هرچه مربوط به دوران جدید بود، تمجید و ترویج گردید. آزادی نیز بهعنوان یکی از مهمترین شعارهای دوران جدید، جایگاه ویژهای پیدا کرد.
از طرفی دین که یکی از بزرگترین مظاهر دوران قبل شناخته میشد بر تقوا تأکید دارد. تقوا نیز به معنای خویشتنداری و محدودیت است که در نگاه اول خلاف آزادی محسوب میشود. پس آزادی از نظر تقابل با دین هم ارزش مضاعف پیدا کرد.
در طرف دیگر، عدالت یک اصل و شعار کهن است که از ابتدای تاریخ بر سر زبانها بوده و تمجید میشده است. حکمای قدیم، مانند ارسطو، اخلاق و سیاست را بر مدار عدالت تعریف و تنظیم کردهاند و ادیان هم همواره از عدالت سخن گفتهاند.
ارسطو و حکمت او بهخاطر حضور در الهیات مسیحی، بهنوعی در دوران گذشته سهیم دانسته و مظهر سنت دیده شد. پس عدالت بیش از آنکه متعلق به دوران جدید باشد، مربوط به سنت یا حداکثر مفهومی مشترک میان سنت و مدرنیته تلقی شد؛ در حالی که آزادی یکی از پایههای دوران جدید بود. در نتیجه عدالت جایگاهی پایینتر از آزادی پیدا کرد.
یکی دیگر از مقاطع مهم در سرگذشت مفهوم عدالت، تقابل دو جبههی بزرگ شرق و غرب بود که درون دنیای مدرن اتفاق افتاد. بنیانگذاران مکتب شرق، شعار خود را عدالت قرار دادند و ادعای مدیریت جامعه بر اساس عدالت را مطرح کردند. در نهایت، شکست شرق در برابر غرب بهعنوان شکست شعار عدالت در برابر شعار آزادی محسوب شد و باعث شد جایگاه مفهوم عدالت بیشتر تضعیف گردد.
البته اینکه متفکران چپ عدالت را به یکی از زیرمجموعههای اقتصادی آن یعنی عدالت توزیعی تقلیل دادند و اینکه عدالت را به غلط بهعنوان برابری تفسیر کردند، نیز به این مفهوم آسیب رساند.
تأثیر سرگذشت تاریخی بر این دو مفهوم مهم باعث شد که حتی متفکرانی که در دورههای بعد پرداختن به عدالت را لازم دیدهاند، آن را در حاشیه و ذیل آزادی و شاید با نوعی احتیاط مطرح کنند. البته در نظریات اخیر نشانههایی از توجه بیشتر به عدالت وجود دارد.
با در نظر گرفتن این تحولات طولانی و پیچیده، پیش از تعیین نسبت بین عدالت و آزادی، لازم است سعی کنیم تا حد ممکن تحت تأثیر این تقابلها نباشیم و دو مفهوم را بهصورت خالص تصور و ارزیابی کنیم تا نتیجه قابل اعتماد و نزدیک به واقعیت باشد. همچنین تعریف ما از هر یک، نباید به معانی بیانشده در شرایط خاص فرهنگی و تاریخی محدود باشد.