در تفکر قدیم علم مقدس بود. علم معشوق والاترین انسانها بود که برای رسیدن به او سر از پا و روز از شب نمیشناختند. علم مانند حقیقت، هدف بود. اگر کسی به علم میرسید، به حقیقت رسیده بود. علم حاکم بود. درست و نادرست را تعیین میکرد. او حکم میکرد و انسان عمل میکرد. او باید راه را نشان میداد و انسان باید راه را میپیمود.
اگر هم از او اطاعت نمیشد، لااقل احترام او محفوظ بود. حتی کسانی که از علم بهرهمند نبودند یا حاضر نبودند به حکم او گردن بگذارند نیز باید بهانهای پیدا میکردند تا متهم به سرکشی و گمراهی نشوند.
علم همهجا بود. به همه چیز میپرداخت. از همه چیز سخن میگفت. به همه پاسخ میداد. آزاد بود و محترم و بزرگ.
اما روزگار علم عوض شد. دیگر به اندازهٔ قبل بزرگ نبود. اجازه نداشت از همه چیز سخن بگوید. آزاد نبود، اسیر بود. اسیر انسان طمعکار.
بجای اینکه دستور بدهد، به او دستور دادند. دستور دادند که هر چه میل داشتند باید بسازد. راهی پیدا کند که آنها به خواستههای خود برسند. نباید مخالفت کند. نباید درست و نادرست کند. نگوید این کار غلط است، فقط راهی برای انجام آن پیدا کند.
او را در آزمایشگاه حبس کردند. فقط به او اجازه دادند با ماده سروکار داشته باشد. او را از نگاهکردن به آسمان منع کردند. از "چرا " منع کردند، فقط "چگونه " را برایش باقی گذاشتند.
بجای معشوق مقدس تبدیل به یک ابزار شد. رسیدن به او هدف نبود، فقط وسیلهای بود برای رسیدن به لذت و قدرت و ثروت و شهرت و شهوت. کارش این شد که به محصول تبدیل شود تا در بازار فروخته شود. مثل بردگان!
بدتر از همه اینکه این اسیر مظلوم را مجبور کردند لبخند بزند و بگوید که روزگار به او رو کرده و الان عصر اوست و جایگاه بهتری یافته است؛ و چه تلخ است برای یک حقیقت عظیم که چنین نقش حقیری را بازی کند.
قصه تلخ است و طولانی، کوتاه کنیم.
شاهزاده علم در چنگال دیو طمع در قلعه ماده اسیر است. باید برخیزیم و او را نجات دهیم.